خرید بک لینک
از باختم عصبانی نیستم....

عصبانی هستم چون نه به تلاش م نگاه کردن و نه به نتیجه....

قرار بود ببازم....

از این عصبانی هستم که دارم عادت میکنم به این باخت....

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 8:51 توسط نازنین |

برچسب: عصبانی,هستم, نویسنده: آیلین صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:23

همیشه از انتظار بدم می آمد.... اینکه نمیدانی چه خواهد شد....اینکه باید منتظر بمانی... انتظار حال را بد می کند...آینده راهم می سوزاند.. راه برگشتش را سد کردم.... دیگر مطمئن هستم اگر بخواهد هم نمی تواند برگردد.... دیگر انتظار نمی کشم. . . حالا می توانم به آینده فکر کنم.... نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۶ساعت 23:37 توسط نازنین |

برچسب: انتظار,درد,دلچسبی,است,دردی,درد,ندارد,آرام,آرام,جانت,میگیرد, نویسنده: آیلین صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:23

همیشه میگن از هرچیز ی بترسی سرت میاد.....منم از ترسم مدام به چیزایی که دوست دارم فکر میکردم، اما نشد... نشد.... بیشتر از سه ماه بود که منتظر دیروز بودم...روز مهمی بود برام،اما به چیزی که میخواستم نرسیدم.... خلاصه دیروز که تموم شد ای کاش که خیالات و آرزو های بیجای من هم تموم میشد.... نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 1:13 توسط نازنین |

برچسب: خسته,شدم,آرزو,های,بیجا, نویسنده: آیلین صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:23

اشتباه کردم.... اشتباه کردم که عصبانیتم را سر کسی خالی کردم که آماده بود برای بخشیدنم... چند روزی است تا اسمش می آید یا که یادش می افتم ناخودآگاه آخرین باری که آمده بود برای بخشیدنم پیش چشمم می آید..آن روز عصبی بودم ، از دوستش دلخور بودم... هدیه ای که برایم آورده بود را پسش دادم....آنموقع میخواستم آنقدر از من دور شود که شناختنم هم برایش سخت باشد...اما... او دلخوری مرا نمیدانست... ترس مرا نمیدانست، بد موقع آمده بود اما هیچ نمیدانست که ترسیده بودم از نیامدنش... نمیدانست چقدر منتظرش بودم.. نمیدانست... اشتباه کردم....از دست دادمش مراقب اشتباه هاتان باشید،شاید چوب خطتان پر شده. نوشته شده در ج

برچسب: چوب, نویسنده: آیلین صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:23

یکی بود،یکی نبود زیر گنبد کبود آدمک رو به آسمان نشسته بود..... آدمک عاشق سکوت شده بود، عاشق بی درد بودن آسمان شده بود.... آدمک روحش را به رنگ ها باخته بود.... آدمک خودش را سخت از یاد برده بود....یادش نمی آمد قبل از اینکه دلباخته آسمان آبی شودچه بوده!؟ یادش نمی آمد چه میخواسته.... از وقتی که قلبش را پر تپش دیده بود چشم در چشم آسمان بوده.... اما مدتیست ترس تپش های قلبش را در سینه خفه می کند...ترس، خنجر فراق را بر سینه اش می کوبد... آدمک دلش خون شده...هیچکس نمیداند چه دردی می کشد...حتی آسمان آبی دلش هم نمیداند... دلش نیامد دردش را به آسمان هم نشان دهد اما ترس... خوب توانست خنجرش را نشان دهد...

برچسب: لحظه,ترس,دنیا,آتش,میزند, نویسنده: آیلین صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:23

سخت ترین کاری که هیچوقت نمیخواستم را انجام دادم... اولین گام برای متفاوت شدن.... دلهره دلچسبی دارد این راه.... امید می خواهم جانی تازه می خواهم اما. .. کنار این همه ترس و دلهره، خدا را دارم.. خدایی که صدایم را می شنود... جوابم را می دهد. نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 21:14 توسط نازنین |

برچسب: خدا, نویسنده: آیلین صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:23

دنیا بزرگتر می شود..... دنیای آدم ها با انتخاب هایشان بزرگتر می شود... با قهر ها و آشتی هایشان، با ترس ها و هیجان هایشان... امروز صبح از کسی عذرخواهی کردم که برایم محترم ترین فرد بود.... امروز عصر تصمیم به دور کردن کسی گرفتم که تمام ذهنم به دنبال جوابی است تا دلشکستگی به دنبال نداشته باشد... راه های تازه ای که انتخاب کردم مرا به امروز رساند... باز هم به دنبال راه تازه ام. ... تازه ترین ها معلم های خوبی هستند نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:26 توسط نازنین |

برچسب: تجربه, نویسنده: آیلین صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:23

....خیلی بده به بهونه رعایت ادب و نشکستن دل بقیه دروغ بگی....

بدتر از اون موجه بودن دروغ برای خودته....

خیلی بده که به این همه گناه عادت کردیم

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 10:31 توسط نازنین |

برچسب: عادت,کردیم, نویسنده: آیلین صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:23

صفحه بندی